X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

وقتیـــ آسمانــــ بهـ زمینـ میچسبد

اُخیک

یکی بود یکی نبود،غیر از خدا هیچ کس نبود.روزی روزگاری،
یک مرد خارکنی بوددر ((پرت آباد)) (توضیح مصحح:پایتخت ولایت غربت.   
 یک روز که رفته بود برای خارکنی ،خسته شد ورفت کنار چشمه وقدری آب خورد وگفت :((اُخی!)) 
ناگهان اُخیک (سلطان هفت دریا)سر از چشمه در آورد وگفت:سلام بابا خارکن ،چه فرمایشی داری؟
 بابا خارکن آهی کشید وگفت :ای برادر،دست به دلم نگذار که دلم خون است.صبح تا شب کار میکنم.
کم کم دارم چهل ساله می شوم وهنوز زن ندارم.اخیک گفت :این که مشکلی نیست.
بعد به یک چشم بر هم زدن ،دختری مثل پنجه آفتاب ،لب چشمه پیداشد.
اخیک گفت:بفرما،این هم زنی که میخواستی.بعد از اینحرف اخیک ناپدید شد.دختر به خارکن گفت :
ای خارکن بدان وآگاه باش که من دختر شاه پریان هستم وعقد من وتو را درآسمانها بسته اند. 
بابا خارکن خوشحال شد وبا زنش راه افتاد که برود به خانه.یک دفعه با خودش فکر کرد که ای دل غافل من که
 اصلا خانه ندارم ،این شد که دوباره برگشت سرچشمه وقدری آب خورد وگفت:اخی دوباره اخیک از آب بیرون
 امد وگفت:سلام بابا خارکن چه خواسته ای داری؟بابا خارکن گفت:ای برادر،من خانه ندارم.
اگر التفاتی بکنی ویک غاری برای زندگی در اختیارمان بگذاری،منت پذیرت می شویم.
اخیک گفت:پدرآمرزیده،این روزها با ایران رادیاتور کی میره تو غار؟
یک ساختمان ویلایی دوبلکس مبله،با استخر وسونا وجکوزی وپارکینگ وانبار با تمام وسایل منزل ،
حوالی تجریش ونیاوران برایت سراغ دارم.چطور است؟خارکن گفت :بد نیست
.به یک چشم بر هم زدن،سند منگوله دار یک ساختمان ویلایی،از آسمان افتاد پیش پای بابا خارکن واخیک
 ناپدید شد. بابا خارکن سند را برداشت ودست زنش را گرفت وراه افتادکه برود به طرف نیاوران.
دختر شاه پریان گفت:ای خارکن،میدانی از اینجا تا نیاوران چند فرسخ راه است؟تو که ازاخیک این همه چیز
 گرفتی،یک چهارپایی هم میگرفتی که دوتایی ترکش بنشینیم وبرویم.خارکن دوباره آمد لب چشمه وقدری
 اب خورد وگفت:((اخِی))دوباره اخِیک پیدا شد وگفت:با عرض سلام مجدد!دیگر چه میخواهی بابا خارکن؟
بابا خارکن گفت:ای برادر ،هیچ فکر نکردی که من وعیالم این همه راه را چطورباید برویم؟
 یک اسبی،(بلانسبت خوانندگان محترم اینافسانه)قاطری،چیزی...اخیک خنده ای کرد 
وگفت:آخر بابا خارکن آدم با این همه دارایی که دوترکه سوار الاغ نمیشود... یک بنز شش در مشکی با راننده
 اختصاصی برای خودت بخواه،یک لیموزین آلبالویی هم برای عیالت.بابا خارکن گفت:
حالا که چاره ای نیست باشد!!! به یک چشمبر هم زدن دوتا ماشین کنار دست بابا خارکن وعیالش سبز شد
 واخیک ناپدید شد. وقتی بابا خارکن روی صندلی گرم ونرم وچرمی بنز نشست وتا کمر توی آن فرو رفت،
خوش خوشانش شد و زیر لب گفت اُخی! دوباره اخیک ،سر از آب در آورد وگفت:بابا خارکناین دفعه دیگه خودم
 می دانم چه می خواهی .بیا.این یک دفترچه دویست برگی حساب در گردش که هرچه ازش خرج کنی ،
تمام نمیشود.این هم یک دفترچه پس انداز چندمیلیون دلاری در بانکهای سوئیس ،
این هم یک تعداد سند وبنچاق که به دردروز مبادایت می خورد.اخیک اینها را داد به دست بابا خارکن وناپدید شد
.بعد از این واقعه بابا خارکن و دختر شاه پریان رفتند که با هم زندگی خوبی داشته باشند.
 
   *  *  *  *  *
 
       # خلاصه پرونده اتهامی:
 
       نام: بابا
      شهرت: خارکن
      شغل: خارکنی
 
     # موارد اتهام:
 
     1.کسب درآمد های باد آورده
     2.داشتن روابط نا مشروع با خانم ((دال.شین.پ)) معروف
                 به دختر شاه پریون
     3.جعل اسناد دولتی
     4.و غیره!!!
 
     # رای دادگاه:
 
      متهم به هزار بار حبس ابد محکوم شد.
 
      *  *  *  *  *
 
   اما بشنوید از بابا خارکن که همان روز اول داشت توی زندان آب خنک می خورد،طبق عادت
 زیر لب گفت: اُخی . اخیک (سلطان هفت دریا) از توی لیوان آب بیرون آمد و وقتی حال و روز
  بابا خارکن را دید ،ترتیب آزادی اش را داد. بابا خارکن الان دارد با دختر شاه پریان به خوشی وخرمی 
زندگی می کند. ما از این داستان نتیجه می گیریم که آدم باید بعد از آب خوردن ((اُخی))بگوید.
قصه ما به سر رسید،غلاغه به خونه اش نرسید