X
تبلیغات
نماشا
رایتل

وقتیـــ آسمانــــ بهـ زمینـ میچسبد

من گشنمه

ساعت نزدیک دو بود اومدم خونه، از گشنگی شکممو داشتم می کشیدم به قالی، مستقیم رفتم آشپزخونه و واسه خودم غذا کشیدم و اومدم تو اتاقم که بخورم، دیدم آبجیم داره نگام می کنه، گفتم جانم؟ گفت من نخوردم صبر کردم تا تو بیای، گفتم خو ایرادی نداره برو واسه خودت غذا بکش بیار اینجا با هم بخوریم، گفت که نه بیا تو آشپزخونه گفتم نه! می خوام اینجا دراز بکشم و بخورم خیلی خسته ام. گفت اوکی... داشت می رفت طرف اشپزخونه داد زدم آب و ماست و سبزی هم یادت نره، با یه گفتن امری دیگه باشه رفت. صداش از آشپزخونه اومد که گفت ته دیگ مونده ها نمی خوای، خب اینم می آُوردی می خوردیش و .....  . اومدو نشستیم به غذا خوردن غذای من تموم شد نگاه آبجیم کردمو گفتم دیگه نداریم؟به بشقاب خودش اشاره کرد که بیا اینم بخور گفتم نه! و آخرین لیوان آبم رو هم خوردم و پا شدم از سبزی هم فقط تره ش مونده بود. بعد 3-4 دقیقه صداش در اومد گفت خب شیشه ابم می خوردی نگاه کردم فقط چند قطره ته ش  بود
خب به من چه که گشنمه و وقتی میشینم پای غذا هیچی دیگه حالیم نمیشه.



ته نوشت:
1. من از غریبه ننالم که هر چه با من کرد، آشنا کرد.
2. گُه خوردم، غلط کردم که این بارم باز اعتماد کردم می خواستم بگم به خودم ثابت کنم که همه جا خوبو بد داره ولی باور کنین که هر کسی خوب باشه استان فارسیا به هیچ عنوان خوب نیستن از جلو لبخندو قربون صدقه از پشت خنجر، نه مردش نه زنش من که بخوبش بر نخوردم تا االان دوسال دارم باهاشون زندگی می کنم. برای خودم متاسفم.
3.گذشته قشنگه, به شرطی که همون جا بمونه و به اینده کشیده نشه
4. از پسرا پست تر، دخترا هستن، می فروشنت خیلی آسون.