X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
اینجا، جیغ از جفنگیات ، خزعبلات ، تفکرات خود می نویسد!

از دولت بخت آمد نوید . . .


بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نیمه‌باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی‌ پوشی به کام
باده رنگین نمی ‌بینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می ‌باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ


نسخه قابل چاپ | تاریخ: 29 اسفند 1393 ساعت:19:11 | نویسنده:جیغ

انتخاب خیلی بدیه که بخوای حس و حال خوب تنهایی ت رو که میتونی توی نم نم بارون با یه بستنی داشته باشی بخوای با بودن یه دوست عوض کنی که بعد به این فکر کنی که انتخاب درستی نبوده ....
نسخه قابل چاپ | تاریخ: 28 اسفند 1393 ساعت:22:11 | نویسنده:جیغ

منـــــ و تــــــو

این روزا اوضاع زیاد خوب نیست . . . 

من از خودم می پرسیدم چرا؟ کی؟ چطور ؟!!!

و این ترانه گوگوش که همیشه زمزمه ش می کردم جوابمو داد ...


من و تو با همیم اما دلامون خیلی دوره

همیشه بین ما دیوار صد رنگ غروره

نداریم هیچ کدوم حرفی که باز هم تازه باشه

چراغ خنده هامون خیلی وقته سوت و کوره

من و تو.. من و تو .. من و تو..
هم صدای بی صداییم ، با هم و از هم جداییم

خسته از این قصه هاییم ، هم صدای بی صداییم

نشستیم خیلی شب ها قصه گفتیم از قدیما
یه عمره وعده ها افتاده از امشب به فردا
تمام وعده ها رو دادیم و حرفا رو گفتیم
دیگه هیچی نمی مونه برای گفتن ما

من و تو.. من و تو .. من و تو..
هم صدای بی صداییم ، با هم و از هم جداییم
خسته از این قصه هاییم ، هم صدای بی صداییم

گل های سرخمون پوسیده موندن توی باغچه
دیگه افتاده از کار ساعت پیر رو طاقچه
گل های قالی رنگ زرد پاییزی گرفتن
اون هام خسته شدن از حرف هر روز تو و من

من و تو.. من و تو.. من و تو.. من و تو..






نسخه قابل چاپ | تاریخ: 24 اسفند 1393 ساعت:22:50 | نویسنده:جیغ

زندگی خوب یا بد میگذره ، به فکر اکنون باش!

درختان را دوست دارم،
چه عاشقانه گذر فصلهای زندگی را،
بر خود پذیرا می شوند...
هر فصل زیبایی خود را دارد،
و ما چه مصمم در نپذیرفتن فصلهای خویش هستیم...!
هرگز هیچ روز زندگی ت را سرزنش نکن!
روز خوب به تو شادی می دهد،
روز بد به تو ، تجربه!

نسخه قابل چاپ | تاریخ: 21 اسفند 1393 ساعت:14:15 | نویسنده:جیغ

انسانم آرزوست!

این برای ثبت در تاریخ است ، برای ثبت در دفتر خاطرات، در ذهن، در هرجایی که آدمیزاد بعدها بهش رجوع میکند.
شما بخندید، 
ولی همین که در وانفسای این روزها، که  تا دوردست هام هیچ چراغی روشن نیست و اشکهام از نفس ها سبقت میگیرند، کاش یک نفر پیدا بشود که به من بگوید :"اشکالی نداره، تقصیر تو نیست" ، 
من را تا ابد مدیون نوع انسان میکند، که هرجا دیدم کسی گریه کرد ، کسی غصه داشت؛ به آغوشی، به دست نوازشی، به کلام مهربانی ، به لبخندی (هرچه که در توانم بود) دردش را کم کنم.
.
.
.
.
ته نوشت:
1-دلم واسه مامان بزرگم تنگ شده- 8سال میگذره ولی انگار هنوز کنارمه... لبخندش ...صداش ... 


نسخه قابل چاپ | تاریخ: 13 اسفند 1393 ساعت:21:27 | نویسنده:جیغ

خدای من بزرگ است.

گاهی وقتا یه حسایی میاد سراغت که می کشونتت سمت تاریکی، سمت سکون، سمت ناامیدی، نمیدونی حرفت رو به کی بگی، بنویسیش و آتیشش بزنی و با خودت بگی، خب من حتمن اشتباه فکر کردم، برداشت غلط خودم بوده، یا با خودت بگی ... "کراس" م راست میگفت حتمن اونور خبریه که اونا رشد میکنن و من نه!
ولی اون آدم منفی بافیه و من نیستم!
دنبال راهی هستم که اینقد زود ناراحت نشم، اینقد زود فس نشم، درمونده نشم و مثل قبلنا قوی باشم، جلوی مشکلات وایسم و بگم ... من از هیچ کدومتون نمی ترسم .... خدای من بزرگه ...
و همیشه یه چیز رو با خودم تلقین میکنم .... خدایا من پی نگرش مثبتم کمکم کن!

شاهدم و تسلیمم
شاهد حضور خداوندم 
و
تسلیم حضور او



نسخه قابل چاپ | تاریخ: 8 اسفند 1393 ساعت:07:38 | نویسنده:جیغ