X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
اینجا، جیغ از جفنگیات ، خزعبلات ، تفکرات خود می نویسد!

فروردین

دیروز رفتم که راضی ش کنم سیزده به در همراه ما بیاد بریم خارج شهر، بچه هاش گفتن ما که جرات نداریم ، رفتم پیشش تو حیاط هم قدمش شدم و صحبت کردیم و درددل کرد و حرفها زد و من شنیدم و باهم درختا و گلهای حیاطو آب دادیم، تو مسیر برگشت به خونه بهش گفتم باید با ما بیای سیزده به در نگاهی کرد و قهقه زد با تعجب نگاهش کردم.

گفت اگه زنده بودم، گفتم انشاالله که صدسال زنده باشین اما چرا حالا که بما رسید همچین حرفی میزنید؟

خلاصه راضی شد و ما برگشتیم ...

امروز صبح زنگ زدن که مُرده ... 


نسخه قابل چاپ | تاریخ: 12 فروردین 1396 ساعت:18:07 | نویسنده:جیغ