X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی
اینجا، جیغ از جفنگیات ، خزعبلات ، تفکرات خود می نویسد!

خُرداد


نفسم گرفت ازین شب در این حصار بشکن
در این حصار جادویی روزگار بشکن
چو شقایق از دل سنگ برآر رایت خون
به جنون صلابت صخره ی کوهسار بشکن

تو که ترجمان صبحی به ترنم و ترانه
لب زخم دیده بگشا صف انتظار بشکن

سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی؟
تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن
بسرای تا که هستی که سرودن است بودن
به ترنمی دژ وحشت این دیار بشکن

شب غارت تتاران همه سو فکنده سایه
تو به آذرخشی این سایه ی دیوسار بشکن
ز برون کسی نیاید چو به یاری تو اینجا
تو ز خویشتن برون آ سه تتار بشکن


برچسب‌ها: محمدرضا شفیعی کدکنی، شعر، تابستان، دریا، شب، حبیب

نسخه قابل چاپ | تاریخ: 23 خرداد 1396 ساعت:11:16 | نویسنده:جیغ