| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | |
| 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 |
| 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 |
| 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 |
| 28 | 29 |
این چند روز اتفاقات زیادی توی ذهنم مرور شدن، میان و میرن و من سعی در درک بیشترشون دارم، یه حس شک به همه ی اونا، فک میکنم که اونا معنی دیگه میدن و اون چیزی نیستن که به نطر می رسن، حرف ها، رفتارها و حتا محبت ها، اونقدر شکاک شدم که به کوچکترین اتفاقت شک میکنم و شروع میکنم به کندوکاوش تا چیزی غیر از اون چیزی که معنی میده ازش در بیارم، دقیقن خوره بی اعتمادی افتاده به جونم.
البته ریشه داره، وقتی کسی که بهش اعتماد داشتی از اعتمادت سوء استفاده میکنه و شروع میکنه به دروغ گفتن و جوری با مهارت این کارو میکنه که حتا فکرت به اونجا قد نمیده که مکنه دروغ باشه و روزی که به دروغ ها پی می بری ، خورد میشی و تیکه تیکه هات می ریزه رو زمین و جمع کردنشون دیگه امکان پذیر نیست.
بعد اون موضوع هست که به همه شک میکنی و همه واست حکم یه آدم دروغگو و حیله گر رو دارن مگر اینکه خلافش ثابت بشه.
و من افتاده م تو این چاله ، بارها و بارها شده درست یه موضوع رو شنیده م ولی باخودم فک کردم تو همین حرف درست ، دروغی هست.
لبخندش، نگاهش ، محبتش ، دوست داشتن هایش ، و .... همه ی اینها مستعد این هستن که دروغ باشن و من میدونم که یه جای قضیه می لنگه و درست نیست، فقط نمیتونم که ثابت کنم.
اینو احساس من بهم میگه و می دونم اون تنها کسیه که دروغ نمی گه.
پست با کمی تاخیر ...
بعد از دو هفته در بستر بیماری بودن، میتونم روی پاهام وایسم و دوره ی نقاهت رو می گذرونم ، هرچند که هنوز آثار بیماری کامل برطرف نشده ، دوباره برگشتم به اتاقم تو محل کارم، دلم براش تنگ شده بود. برای میزم و کامپیوترم و موشهای اتاقم... چند روزی درگیر استعلاجیم بودم که دفتر تهران حاضر نبود کارمو انجام بده و میگفت که خودت باید بیای و هی از اونا انکارو از من اصرار که کار کشید به تهدید از جانب من که اگه انجام ندین شکایت میکنم بیمه و ... مدیر پروژه اروم شد و گفت باشه ، انجامش میدم.
هنوز دارو مصرف میکنم و فردا باید برم بیمارستان برای یه سری پیگیری های دیگه برای بیماریم.
هنوز از حقوق خبری نیست و فعلن باید سماق بمکیم، البته همه کارمندا قرار گذاشتن که یه روزو نیان شرکت و کارگاه رو تعطیل کنن و ببینن که آیا حقوقی میاد یا که نه!
واسه ترم تابستون انتخاب واحد کردم و امیدوارم که خودمو مجبور کنم کمی جدی تر به درسم فکر کنم و بیشتر آییندمو جدی بگیرم.
شروع کردم به کنترل خشمم و ورزش کردن، البته دیگه حوصله ایی نمونده واسه عصبانی شدن و داد زدن و بحث کردن، ترجیح میدم سکوت کنم، بگم باشه، تو راست میگی . . . میخوام زودتر سرو ته یه مسئله بسته بشه و ادامه پیدا نکنه، و این ورزش هم باعث شده که اروم تر بشم و تو روحیه م تاثیر مثبتی داشته و خوشحالم از این موضوع.
دردم را به که بگویم ... خدای من ؟!!!
از کدام درد بنالم خدای من ؟!!!
هر بار موضوعی باید باشه که آزارم بده ، موضوعی که بی دلیل به من نسبت داده بشه،
باز باید چوب کاری رو بخورم که انجامش ندادم.
هیچ گاه
هیچ وقت
کو یارم یارم کو
نازنین نگارم کو
برده او قرارم کو
کو . . .
شمع شام تارم کو
جلوه بهارم کو
بی رخش نزارم کو
کو . . .
ناز او یک سو غمم یک سو
کرده ما را عاشقی جادو
هر که را بینم بپرسم کو
کو...
کو یارم یارم کو...
*تا الان با این آهنگ فقت آقای علی موسا زاده و عادل آهنگ نداده بودن بیرون که به حمدالله این امر اتفاق افتاد . . . موفق باشند انشالله
هستند لحظاتی که اون بی اجازه میاد تو ذهنت و ذهنتو پُر میکنه از وجودش ، خاطراتش، و بی اختیار یه لبخند میاد روی لبت و همون موقع یکی میاد مُچت رو میگیره و میگه که هی میخندی? چیه؟ بگو تا ما هم بخندیم و تو می مونی که چی بگی در جوابش
من عاشق اون لحظه هام، با فکر کردن به اون لبخند بزنم و امیدوارم شم به زندگیم . . .
.
.
.
من عاشق ِ این دلداده گیم . . .
و من تردید داشتم که با نبودنت آرام می شوم یا با بودنت خوشبخت؟
و حتی شک داشتم که آرامش را می خواهم یا خوشبختی را!
و هنوز دست و پا میزنند
ذهن خسته ام...
قلب درمانده ام...
چشمان بهت زده ام ...
حرف هایم این روزها سر و ته ندارد!
.
.
.
ولی من این را خوب می دانم که دلم فقط تو را می خواهد و قلبم فقط در کنار قلب تو آرام می گیرد.