| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | |
| 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 |
| 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 |
| 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 |
| 28 | 29 |
بارها و بارها
مردی بود
که زنی را دوست داشت
بارها و بارها
زنی بود
که مردی را دوست داشت
بارها و بارها
زنی بود و مردی
که مرد و زنی را که دوست داشتند
دوست نداشتند.
اما یکبار
آری شاید تنها یکبار
مرد و زنی بودند که یکدیگر را
دوست داشتند.
روبرت دسنوس
وقتی یه نفر معنا بخش زندگیت میشه ،
میشه روح
میشه جوون
میشه تن
میپیچه تو وجودت
و همه چیز جز اون رنگ میبازه
خب خوبیش اینه که یکی از رویاهام داره به واقعیت تبدیل میشه . . .
دارم سخت ترین و شاید بزرگترین تصمیم زندگیمو میگیرم ، خیلی دس دس میکنم به خاطرش و ترسی که نمی زاره من تصمیم نهایی رو بگیرم ، کاش حداقل میدونستم اون ترسه ناشی از چی هستش . . .
تو فکر تغییر شُغل م هستم ، اینجا که هستم درسته که خوبه و آرومه و حقوقهی هم که هست به نسبت جاهای دیگه بهتره ولی هیچ پیشرفت شُغلی توش نیست. من اگه ده سال هم همنیجا که هستم کار کنم بازم تو همون دفتر D.C.C. موندگارم . . .
هیچ چیزی به دانسته هام اضافه نمیشه ، و با وجود رئیسی هم که دارم مطمئنم کم کم پشرفت شخصیتی هم خواهم داشت....
خب اگه بخوام رو راست باشم با خودم اینه که من شغل الانمو دوس دارم ولی اون مردک رئیسم ، اونه که رو اعصابه و کوچیک و بزرگ نمیشناسه و اونجا رو واسم کرده جهنم.
بگذریم . . .
نمیخوام زیاد حرف بزنم چون غُرغُرهام زیاده ، کارمم زیاد و درساهم که اضافه شدن بهش،
کلن الان زمان گهیه تو زندگیه من، کلی تصمیمات مهم هست که باید بگیرم ولی هی دس دس میکنم ، چرا؟
نمیدونم . . .