| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | |
| 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 |
| 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 |
| 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 |
| 28 | 29 |
به یاد می آورم لحظه های
فراز را که :
صدای او اعتبارم می بخشید
...و لحظه های نشیب را که
اعتمادم
به یاد می آورم افرای
افراشته ای را ، به یاد می آورم مادرم را
من با استعداد بودم. یعنی هستم. بعضی
وقتها به دستهام نگاه میکنم و فکر میکنم
که میتوانستم جراح بزرگی بشوم. یا یک چیز
دیگر. ولی دستهام چه کار کردهاند؟ یک جایم را خاراندهاند، مشق
نوشته اند، بند کفش بستهاند، سیفون کشیدهاند و... .
دستهایم را حرام کردهام. همینطور ذهنم را.
ته نوشت:
1. برای هیچ
2. از اول شروع کردم همه چیز رو.
اون وقته که میشینی برای خودت فرضیه میسازی و هی صغری کبری می چینی ... اما به هیچ نتیجه ای نمی رسی ... اینجور وقتها من میگم خودتون رو خسته نکنید ... یه روزی ... یهو از یه جائی ... از یه کسی که اصلا انتظارش رو ندارین سئوالت جواب داده میشه ... اون وقته که آروم میشی ... حتی ممکنه جوابت ٬ چیز نا خوشایندی باشه ها ... ولی چون دیگه مجبور نیستی با اون سئوال زندگی کنی آروم میشی ... می خوام بگم ... حقیقت ٬ جواب سئوالهای زندگیتون نیست ... حقیقت ٬ انتظاریه که باید برای پیدا کردن جوابهاتون تحملش کنید ... بعضی وقتها خیلی طولانی میشه خودمم می دونم ; ولی مطمئن باشید جواب ٬ یه روزی خودش میاد سراغتون ... باورم کنید .
ته نوشت:
1. کتاب اول زبان و تموم کردم، امروز روز اول کتاب دوم بود.
2. استادمون از ترم دیگه باهامون نیست.
3. دوست ندارم اون نباشه، خیلی دوسش دارم.
۴. تو ادامه مطلب یه دعوتنامه هست که صبحی واسم ارسال شده بود. کف کردم دیدم. آخه منو چه به این حرفا....
دلم هوس اون موقعی رو کرده که ده دقیقه مونده به زنگ آخر پشت در مدرسه وامیستادیم تا زنگ بخوره و جیغ زنون از مدرسه بپریم بیرون.
یک زمین کشاورزی بعد از برداشت.
ته نوشت:
۱. یکی از جمعه های خدا با خانواده رفتیم سری به زمینهامون بزنیم اینم یکی از اوناست. کاش آبی بود که بشه بیشتر از این آبادشون کرد.
۲. وقت اون رسیده که هر کی سهم ارثش رو بگیره.
۳. من و خواهرم هم تصمیم گرفتیم تو زمینمون توالت عمومی بسازیم، وسط اون بیابون توالت یک نعمت محسوب میشه.
چهارشنبه۲۲ اردیبهشت برابر با ۱۲ می ۲۰۱۰
فضا داخلی- کلاس زبان
استاد: بچه ها می خوام کتاب ۵۰۴ رو خذف کنم، احساس می کنم یکمی سنگینه واستون
حنانه: استاد نه
استاد: چرا حنانه؟
حنانه: استاد ما راجع به این کتاب کلی تحقیق کردیم گفتن کتاب خوبیه و یکی از منابع امتحانی کنکور کارشناسی ارشده تو رو خدا حذفش نکنین.
من: نه که حالا تو خیلی هم میخونیش.
استاد رو به من:

بچه ها رو به حنانه:






حنانه:

من:
ته نوشت:
۱. هر کسی میخواد نصیحت کنه، لطفن و خواهشن نصیحت هاشو واسه نوه هاش نگه داره. من گوشم از این حرفا پره.
۲. حرفم کاملن بدون منظور و غرض و غیر عمد بود. وقتی فهمیدم که ناراحت شده نمی دونم چرا عذاب وجدان نگرفتم.
3. حتما دلیل خودمو دارم دیگه.