وقتیـــ آسمانــــ بهـ زمینـ میچسبد

وقتیـــ آسمانــــ بهـ زمینـ میچسبد

اینجا، جیغ از جفنگیات ، خزعبلات ، تفکرات خود می نویسد!
وقتیـــ آسمانــــ بهـ زمینـ میچسبد

وقتیـــ آسمانــــ بهـ زمینـ میچسبد

اینجا، جیغ از جفنگیات ، خزعبلات ، تفکرات خود می نویسد!

سوزهـــ دلتونــــــ

خیلی کیف میده وقتی باقی دوستات دارن از گرما تبخیر میشن و تو داری زیر بارون قدم می زنی و شبا از سرما سگ لرزه.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ته نوشت: 

۱. الان سه روزه که شیراز بارونه و من خرکیف.

فارغــــ شدنــــ

یک سالی از فارغ شدن من از دانشگاه می گذره و هنوز نرفتم پیگر بشم که این مدرک را به من بدهند تا بگذارم در کوزه و آبش را بخورم؟ (منظورم آبی که از کوزه تراوش می کنه و ماحصل تخمیر مدرکمان است). چند روز پیش قصد رفتن کردیم و مدارک مورد نیاز برای دانشگاه را جمع اوری تا تحویل نماییم  انها هم لطف کنن و منت بگذارن سرمان تا مدرکی که اگر دانشگاه نمی رفتم با پولش حداقل یک پراید زیر پام بود را بهم بدهند. در این میان هرچه دنبال کارت دانشجوییمان گشتیم نبود، با خودم گفتم کاش حداقل گمش می کردم که دلم نسوزه ( چون جایی گذاشته بودم که مثلن گم نشه). بعد گذشت سه- چهار روز. برگشتم روبه خدا گفتم : خدا! یعنی تو دلت میاد من پنج هزارتومان مفت و الکی بریزم تو شکم این جاسبی؟ تو راضی می شی؟ این چندسال کم بود این پنج هزارتومان بخدا به جان تو نباشه به جون خودم زور داره. بیا و کمکی کن و جای کارت رو به من نشون بده.

خب کارتمو پیدا کردم و الان از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجم، دلم خنک شد که پولی نمی ره تو جیب این جاسبی که چندسال منو الاف خودش کرد که آخرشم هیچ.

به هر حال امروز دارم میرم، به قول سعدی: خوشا شیرازو هوای بی مثالش  دل همتون بسوزه.


راون پریشیـــــ

جدیدن مردم دارن بر می گردن به عصر دایناسورها، اماده ان تا از لونه ات بیای بیرون تا یه لقمه ات کنن. زندگیه داریم؟!!!

میشکا بیدار شو پاشو بامن حرف بزن

همسترمون میشکا رسمن مرد، کلی گریه کردمو ابجیم ضجه می زد و صداش می زد

دردناک تر این بود که نفس های آخرشو تو دستای آبجیم کشید.

از اینا بگذریم تنها چیزی که فکر منو خیلی مشغول کرده اینه که اگه منم بمیرم آبجیم اینقدر واسم ضجه می زنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آمپولـــــــ

همه ی مردم میرن آمپول تو باسنشون می زن ما تو کلمون. زندگیه داریم؟؟؟

انشاء وبلاگی

 از طرف لیـــــ دعوت شدم به یه انشاء وبلاگی راجع به نوروز که باید تو هفت کلمه اونو بیان کنم.

هفت کلمه من :

استرس قبل سال تحویل، عیدی های خوب، مهمانی های به یادماندنی، تنبلی مفرط، سالاد میوه، بن بست، بی خیالی


حالا قراره من هفت نفرو دعوت کنم، ولی آخه کدومشونو دعوت کنم که حتی واسشون مهم نیست جواب منو بدن، فقط کافیه حرفی بزنم که به مزاجشون خوش نیاد فوری حاضر میشن و اسلام و خدا و پیر و پیغمبر رو می کشن جلو. کسایی که حتی حاضرم شرط ببندم که تو عمرشون نشسته نشاشیدن.

بگذریم فقط می تونم نینا و آوا رو دعوت کنم. پنج تای دیگه هم پیشکش امام****.


این عکس و دوست دارم، خاطره های بچه گیمو واسم تداعی می کنه.

همینجوری هم گذاشتمش اینجا.







ته نوشت:

1. اگه کلمه ای نوشته میشه که از نظر خیلی ها رکیک باید بگم مجبورن که تحمل کنن و اگه تحملش براشون سخته خیلی راحت می تونن وبلاگ منو نخونن و اگه هم از دوستان لینک شده هستن بگن که حذفشون کنم. چون من دوست نمی خوام واسه دکور.

2. امسال واقعا همه چیزو تغییر می دم.

3. دلم می خواد صورت یکی رو چنگ بندازم و موهاشو بکشم، دعا می کنم که نیاد جلو چشام.


مزایا

برای تمدید دفترچه بیمه ام رفتم اداره ی  مامانم اینا که کاراشو انجام بدم، مسئول اداره ی رفاه ازم خواست که شناسنامه خودم و خواهرمو ببرم که نشون بده هنوزم مجردیم. به مسئولش آقای صادقی گفتم  آقای صادقی به خاطر مزایای این دفترچه هم شده تا آخر عمر نه ازدواج می کنم نه میرم سرکار