| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | |
| 7 | 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 |
| 14 | 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 |
| 21 | 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 |
| 28 | 29 |
خب من چی می خوام از زندگیم؟
هدفم چیه؟
تمام دیشب رو با این فکر خوابیدم، بدون کوچکترین نتیجه ایی، جدیدن عادتم شده که موقع هایی که باید تصمیمی بگیرم و حرفی بزنم، سکوت می کنم و فقط نظاره گر میشم
چرا؟
خودمم جوابشو نمی دونم
موندن بین دوراهی خیلی سخته، مخصوصن اگه تشخیص راه درست هم برات دشوار باشه، وقتی حرف دلت با حرف عقلت کلی فاصله و تفاوت داره
اون موقع میشه که جنگ سختی بین عقل و احساست بوجود میاد.
زندگیم شده یه برنامه روتین و یکنواخت، نمیدونم چرا مثه قبل واسه تغییرش هیچ تلاشی نمی کنم.
نشستم و فقط کم شدن خودمو نظاره می کنم،
کم شدن
کمرنگ شدن
بی اثر شدن
بی قلب شدن
بی احساسات شدن
بی تفاوت شدن
مسائلی که قبلن منو به وجد و هیجان می آوردن حالا فقط با دیدن یا شنیدنشون شاید لبخندی روی لبام بیاد
چرا من اینقد بی تفاوت شدم به مسائل دور و برم؟
دلم تنوع می خواد....
یه زندگیه جدید
دوستای جدید
جاهای جدید
عشق جدید . . .
ته نوشت:
1- خالی ام از حوصله
2- خالی ام تو، او و بقیه
3- دنبال تغییر روش هستم
از نظافتچیه شرکتمون خوشم نمیاد/ حرف مفت زیاد می زنه و کار هم نمی کنه/ واسه وظایفی که انجام میده منتم می زاره/ و اگه گیر بدم بهشو بگم / بیا این کارو انجام بده/ قهر می کنه/ و بعدش تا اخر اون روز محلم نمیده/
دقیقن مثه امروز که اول صبحی بهش گفتم اتاقمو جارو بزنه/ دقیقن دوساعت بعد اومد جارو زد/ گفتم بعد جارو روی میزهاهم دستمال بکش / که این کارو انجام نداد./ و بعدش اینقد سرسنگین برخورد کرد که جرات نکنم بگم کاری انجام بده/ .
البته بیشتر بابته این ناراحته که کمپوت خوخ (بعضیا بهش میگن هلو)منو خورد بی اجازه، منم مجبورش کردم یکی دیگه بگیره و اون یکی رو که گرفته بود هرچی میگفت بیا تقسیمش کنیم من به روی خودم نیوردم/ هی رد میشد و میگفت:/ خوخ خونم کم شده/ و اخرشم کمپوتمو تو شرکت نخوردمو بردم محل کار رفیقم اونجا با دوستانم خوردم./ فرداش همون اول صبح اومد گفت اخر کاره خودتو کردیو تنهایی خوردیش؟ ایشالله دل درد بگیری/ گفتم ماله خودم بود الانم هضم شده رفته/
گفت پس مشکلت همین بود؟ همینو بگو ماله خودت بود.... نیش خند زدم بهشو گفتم همه چیزو قرارنیست تقسیم کنم.....
الان کارد بزنی خونش در نمیاد..../
کافیه خوراکی داشته باشم تا از در اتاقم تکون نخوره/ از این جور آدما خوشم نمیاد.
آدم زیر آب زنی هم هست / نمی دونم چجوری، چه کاری انجام بدم که کنده بشه و آویزونم نباشه، البته اون کلن آویزون همه هست .
این میز یکی از مهندس های 55-60 ساله همکار هستند که به مدت 8 روز رفته مرخصی....

ته نوشت:
1. این کامپیوتر خرابه و کاملن بلااستفاده
2. اون نحوه ی محافظت از صفحه کلید بود که منو درگیر خودش کرد.
ما یه سرپرست کارگاه داریم و یه جانشین سرپرست و اگه اونا نبودن یه عقده ایی میشه جانشین اونا....
رئیس و جانشینش قابل تحملن ولی اون مهندسه که در نبود اونا میشه رئیس ، همیشه کفر منو در میاره، مرتیکه دقیقن میره کارایی میکنه که رئیس انجام میداده...مثلن سوار ماشین اون میشه، همیشه تو اتاقش غذا می خوره و وقتی رئیس نیست میره تو اتاق غذا خوری دقیقن همونجایی که رئیس غذا میخورده غذا میخوره....
عاشق دستور دادنه ، رئیس هفته ایی یه بار از من گزارش کار می خواد اون مرتیکه هر یه ساعت میومد بالا سر من میگفت : اوضاع کار خوبه؟ اصن کار میکنی؟ چرا تو اتاقت نیستی؟
نه تنها من همه کارمندا ازش خوششون نمیاد
عاشق نامه زدنه حتا ساعت رفت و امدمونو با نامه به رئیس اطلاع میده و زیر آب می زنه کتبی....
ولی
امروز خاکش کردم اساسی......
دلم خنک شد....
