X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

وقتیـــ آسمانــــ بهـ زمینـ میچسبد

Last

حوصله م سر رفته بود، اساسی کسل بودم، همش با خودم فکر می کردم که چه بکُنم! یادت دفترچه تلفن موبایلم افتادم، شروع کردم از بالا دونه دونه اسم ها رو خوندن و واسه هر کدومشون یه میس کال انداختم، فقط یه چندتایی ازشون تماس گرفتن اونایی که بیشتر صمیمی بودن باهام.

توی این همه اسم یاد آناستازیا و لوسیفر افتادم، هم خونه ای های قشمم، چه روزایی که باهم نداشتیم. اون خاطرات مثل فلاش زدن یه دوربین هی تو ذهنم میومدن و می رفتن، من و آناستازیا عشق دریا داشتیم، شده بود ساعت ده شب هم می رفتیم ساحل دریای قشم. قشم جزیره ی امنی هست، تا صبح قدم بزن تو خیابوناش و من هیچ تضمینی نمی کنم که هین قدم زدن اتفاقی نیفته. لوسیفر هم همیشه پایه بود و با ما میومد ولی باید زود بر می گشت خونه. یاد آقای دل سفید صاحبخونمون که واسمون باواریا و دلستر می خرید. و الهه که ارزش دوستی نداشت و ای کاش وقتی بچه ها پشت سرش حرف می زدن و همشم راست بود، پشتشو نمی گرفتم و انکار نمی کردم و با بچه ها بحث نمی کردم که حالا الهه بشه دوست صمیمی همونا و پشت سر من حرف بزنه و ....

اصلا ولش به درک ...همون بهتر که این لکه سیاه نموند رو من که باهاش دوست بودم پس مثل اونم.به لوسیفر و اناستازیا زنگ زدم باهاشون حرف زدم و خاطرات رو دوره کردیم و با کلی غیبت.

خلی دوست دارم دوباره  خواهرمحبوبه و مامان اعظم رو ببینم، تو عالم خودمون من و محبوبه دو تا بابا واسه خودمون پیدا کرده بودیم. بابا مکزیکی که بابای من بود و بابا تپله که بابای محبوبه بود و همیشه شکمش معلوم بود. من که موفق نشدم چهره ی بابا مکزیکی مو از جلو ببینم و هنوز در آرزوی دیدن رویش هستم.

خیلی دوست دارم بدونم مرضیه داره چکار می کنه، یاد اون حرفاش می افتم راجع به دوستی با پسر که کلی واسم یه چیزایی گفت که قیافم دیدنی بود و مث صاعقه زده ها شده بودم و کرکر خنده ی محبوبه و اعظم.

ک.و.د.ت.ا کردم و بهمشون زنگ زدم مریم فحشم داد الهه(یه دوست دیگم) کلی ذوق کرد و محبوبه و اعظم کلی حرف داشتن واسم.

اون مرتیکه ی دماغ هنوزم معاون آموزشی قشم هست و اون نوچه ش آقای آموزش ...

نمی دونم چرا دارم به گذشته فکر می کنم، به همه ی اونایی که سنگ انداختن جلوپام، روزگار سختی ست.

بگذریم از اینااااااااااااا .

پنجشنبه عروسی دعوت بودیم و آبجیم راه می رفت و همش میگفت شـــــــــــاااام م م هتل ل ل.  زنونه مردونه جدا بود ولی نمی دونم این برادر عروس چه اصراری داره که ما حتما تو عروسی حضور داشته باشیم

از وقتی هم که کلاس رانندگی رفتم، هرجا میرم که صف هست میگم ببخشید مشه من اول؟ ماشینمو بدجایی پارک کردم و کارمو زود انجام میدمو میرم.

دیروز یه روز خیلی بزرگ بود واسه من....

راستی یادم رفت که بگم جمعه دیگه کنکور کارشناسیدارم و دار میمیرم از استرس.







ته نوشت:

1. کلاس زبان فعلا ول معطله.

2. لعنت به تو پرورش.

3. تا ابله در جهان هست مفلس در نمی ماند.

4. I Love You So mauch Honey