X
تبلیغات
نماشا
رایتل

وقتیـــ آسمانــــ بهـ زمینـ میچسبد

باید گذاشت تا.....

الان تو هر وبلاگی میرم راجع به پاییز نوشتن و غم انگیز بودنش و فلان و بهمان، و من همیشه بعد خوندن اونا و خاطراتشون با خودم فکر کردم و تو ذهن درهمم دنبال خاطری ی غمگینی می گشتم که پاییز واسم تداعی کنه، درسته که از اول مهر متنفرم و این مسئله مال زمانیه که مدرسه م تموم شد و تا قبلش واسه دیدن همکلاسیام ، معلمام و جیغ جیغ تو راه مدرسه لحظه شماری می کردم و عین اول مهر رو تو مدرسه بودم. (اون موقع ها نمی دونستم که تنفر یعنی چی، حتی به خانم عشوری که معلم دینی قرآن مدرسهمون بود و عینهو بختک سلام می کردم و دوسش داشتم و حالاست که دوست دارم وقتی می بینمش تمام کارای بدشو به روش بیارم، چرا؟ چون از بچه گ در اومدم و زمونه کاری کرده که طعم تنفر رو چشیدم و اونقدری که نمی تونم فکرشو از سرم بیرون کنم و وقتی به مدرسه فکر می کنم فقط خاطرات معلم های بد ماد تو ذهنم، و جدیدن جایی کار می کنم که همه معلمم و متاسفانه بیشتر معلم های دوران تحصیلمو می بینم و وقتی متوجه شدم که بداخلاق ترینشون هنوز مجرده کلی خر کیف شدم و گفتم سگ میومد اینو بگیره؟) ولی بعد یه عالمه گشتن هیچ خاطره ای پیدا نمی کردم  که از آمدن پاییز غمگینم بکنه درسته فصل مورد علاقه ی من نیست ولی من عاشق له کردن برگاشم زیر پاهام و اون یاس های درختی که تو راه مدرسه می چیدم و تو موهامون می زدیم.

و یه چیز دیگه.....

تاحالا پنجشنبه ها شب تا دیر وقت بیرون نبودم، یعنی بودم و دیروقت واسه من 10 تا 10:30 شب بود، دیشب که یه مهمونی دخترونه دعوت بودیم نزدیکهای 12 بود که قصد برگشتن خونه کردیم، 7-8 تایی بودیم حرکت کردیم به سمت خونه و نمی دونم چرا جلو غدیر  بودیم و می چرخیدیم، تا حالا ایقدر ادم (پسر خوشگل و خوشتیپ ) یه جا ندیده بودم، جا واسه پارک ماشین نبود، خالاصه تا یک شب ول بودیم و بعد چن ماه تفریح نرفتن چیز خوبی بود.

اینم یه آهنگ از علی موسی زاده....یه اهنگ آروم..دل به دریا بزن بِرَه